نمی خواستم بمانم...
نمی خواستم بمانم و ماندم.
ماندنم از آن رو نبود که می دانستم از نبودن در آن مکان و زمان پشیمان می شوم، بلکه از آن روی که ترسیدم...ترسیدم از واکنشی که جمع نسبت به ترک من خواهد داشت.
ولی اشتباه کردم...
ترسیدن همیشه اشتباه است....
هرنوع ترسی...
اما ترسیدنی که موجب گرفتگی عضلات زبان می شود از همه بدتر، چرا که گنگ شدن تو در لحظه ای که نباید به ممکن احتمال قوی تمام زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد...
باید حرف زد...
حتا اگر این حرف زدن ... این بیان احساس، موجب ناراحتی کسی شود...چرا که بهتر است دوستان، لحظه ای ناراحت شوند تا تو یک عمر حسرت بخوری....
باد حرف زد...باید حرف زد...
باید دیگران را راهنمایی کرد که چگونه با تو رفتار کنند. گذشته از اینکه انسان ها خودشان نیازمند شعورند و در تعریف بنیادین یک انسان شعور یکی از خصوصیاتش لحاظ شده، اما نمی شود انتظار داشت که همه ی انسان ها لزومن در همه ی موقعیت ها شعورشان را به کار گیرند...
گاهی باید انتظار بی شعوری غیرمنتظره ی افرادی را که باشعور محسوب می شوند داشت، گرچه کمی شاید دور از منطق به گوش بیاید این جمله، اما هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست...
باید در تهِ ذهنِ خود اندکی انتظار برای چیزهای غیرمنتظره اختصاص داد...
حتا انتظار ناممکن ها...
مثل خنجر زدن برادری از پشت.
و هرگز نباید ماند وقتی که حس ماندن رفته است...
باید رفت...باید رفت و گاهی حتا نباید برگشت و نگاه کرد...چراکه گرچه حس ماندن رفته است، اما حس آشنای موقعیت تو را به عقب برمی گرداند، و گرچه با این ماندن زجر می کشی اما به رفتن راضی نمی شوی، چرا که می ترسی از شرایطِ ناآشنا و فلج شدن در موقعیت های جدید، از پایین تر بودن نسبت به دیگران موجود در موقعیت های جدید، از کم بودن، از کم داشتن، از کم آوردن، از تنهایی...
گرچه در این جمع بودن نیز دست کمی از تنهایی ندارد، اما کم از کم صدایی از دور می آید که تو را از خودت نمی ترساند...
اما باید رفت... باید رفت...و به موقعیت های نو، خو گرفت.
گاهی البته این رفتن، رفتنِ همیشگی نیستو موقتی است، و تنها از اینکه تو را خفه یِ وجودی می کرده، حذفِ لحظه ای شده تا تو لمحه ای نفس بکشی، و پیدا کنی نیازهایِ دیگرت را، و روابطِ دیگرت را، و راه های تازه برای زندگی کردن را...
برای زندگی کردن نباید ساکن بود...
باید رفت...
باید رفت...
رفتی که رسیدنش هرگز به سکون نرسد...
چند دقیقه ی ِ صبحِ سه شنبه 21مهر94
برچسب: ماندن در وضعیت آخر,ماندن در وضعیت آخر pdf,ماندن همیشه خوب نیست,ماندن یا رفتن,ماندن در وضعیت آخر دانلود,ماندن غذا سر معده,ماندن غذا در گلو,ماندن کی روش,ماندن به پای عشق,ماندن بهانه میخواهد,
نویسنده: نیکا پورعلی